محسن هنوز مشغول تی زدن کف مغازه بود که با دیدن حسین آقا گفت : « سَ ... سلام حسین آقا »
حسین آقا زیر لبی جواب سلامی داد و نگاهی به موزائیکها کرد. محسن که معنای اخم پیشانی و نگاههای حسین آقا را در همین چند روز یاد گرفته بود گفت :« حسین آقا به خدا تقصیر من نبود ، من زود اومدم ولی آقا غلامرضا گوشت آورده بود » با گفتن این حرف مثل اینکه حسین آقا اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشته باشد ، نگاهی به گوسفند ها و گوساله بی سری که برعکس به یک پایشان آویزان شده بودند کرد بعد هم به محسن ، که او باز ادادمه داد : « هر چی گفتم صبر کن حسین آقا خودش بیاد گوش نکرد ، هِی گفتم ما هر روز یک گوساله و یک گوسفند بیشتر نمی گیریم ولی باز یک گوسفند اضافه خودش به میخ کشید و رفت . گفت « بعداً میام حساب می کنم»
حسین آقا به طرف جارختی کنار دیوار رفت ، کتش را بیرون آورد و آویزان کرد بعد روپوش سرمه ای چربش را برداشت و پوشید . به سمت غلابها رفت ، دستی به گوسفند ها و گوساله زد و گفت :« دستش درد نکنه »
محسن با خودش گفت :« اوضاع عالیه ، می شه باش حرف زد » بنابراین دل به دریا زد و پرسید حسین آقا ببخشید تاسوعا ، عاشورا تعطیل می کنید ؟
-« معلومه بچه ، فردا – پس فردا کی کاسبی می کنه که منم بکنم» محسن نفس راحتی کشید و به کارش ادامه داد ، تمیز کردن کف مغازه که تمام شد ، روی یک چهار پایه رفت و کنار دست حسین آقا مشغول تماشا شد . تعجب کرده بود که چرا حسین آقا باز هم از آن چشم غره هایش را به او نرفته ، یاد روزی افتاد که با مادرش به آنجا آمده بود .مادرش می گفت :« ثواب داره آقا ، خیر از جوونیت ببینی ، یتیمه ، مزد زیادی نمی خواد ، می خوام کار یاد بگیره ، درس هم می خونه ، بعداز ظهرها ، همه می گن شاگردتون تازه رفته ، در حق محسن من مروٌت به خرج بدید ، جای دوری نمی ره »
آن موقع محسن فکر می کرد « چقدر حسین آقا کج خلق است که جواب نک و نال مادرش را نمی دهد ، همانطور ساتور را محکم می زد روی یک استخوان بی پیر که لجبازی می کرد و خرد نمی شد . بالاخره استخوان را شکست ، حسین آقا کمر راست کرد ، با آستین عرق پیشانیش را گرفت و گفت :« باشه آبجی ، از فردا صبح با شناسنامه اش بیاد ، ضامن داره ؟» مادر باز هم خواست چیزی بگوید که مردی چهل – پنجاه ساله لنگان لنگان با دست گچ گرفته و لباسهای رنگ و رو رفته و وصله دار که معلوم نبود موقعی که خریدن چه رنگی بوده وارد قصابی شد و شروع به التماس کرد :« ترا خدا بچه هام چند ماهه روی گوشت رو ندیدن ، خدا را خوش نمی یاد من دست خالی از مغازت بیرون برم ، ماه محرمه برای امام حسین خرج کن» اسم امام حسین که آمد حسین آقا یک دفعه از کوره در رفت ابروهای کلفتش را در هم کشید و دندانهای زردش را از لای سبیلهای پرپشتش نشان داد و با غیض داد زد :« برو عمو بر یک جای دیگه کاسبی کن »
مرد هم راهش را کشید و رفت ولی نه به این سادگی ، مدام در هر چند قدمی بر می گشت و ناله و نفرین می کرد تا اینکه دم در بنگاهی ایستاد و آقای مددی خودش آمد و یک کیلو گوشت خرید و برد داد دستش تا صدایش خوابید چقدر آن روز دلش به حال او سوخت مادر آن موقع نگاه ناامیدی به محسن کرد . می خواست همراه او آنجا را ترک کند که حسین آقا گفت:« نگفتین ضامن داره یا نه ؟ » - « نه برادر ، کسی را نمی شناسم ضامنش بشه غیر از صاحبکار قبلیش که جمع کرد رفت شهرستان ، نجار بود ، چیزی نمونده بود پسرکم چیزی بشه ولی اون که رفت دیگه هیچ نجاری هم این طرفها شاگرد نمی خواست ،ما هم که شناس نداشتیم ...»
اگر حسین آقا باز به حرف نمی آمد شاید مادر همانطور به عزٌ و چز ادامه می داد ولی حسین آقا گفت : « عیب نداره ، فردا بیاد ببینم به دردم می خوره یا نه »
محسن از همان روز اول از حسین آقا خوشش نیامد با خودش می گفت « همیشه قصابها بنظرم بدجنس بودند ، تازه اگر اشتباهی بکنم حتماً حسابی کتکم می زند ، انگار اصلاً بلد نیست بخنده ، حرف هم نمی زنه ، عجیبه که به خاطر اینکه دو تا گوسفند گرفتم یکی از همون نگاههای چپ چپش را تحویلم نداد »
ظهر که شد کتابهایش را زیر بغل زد و از حسین آقا خداحافظی کرد و تا خود مدرسه دوید ، وقتی می دوید احساس آزادی می کرد ، دیگر مجبور نبود مثل آدم بزرگها با مشتری حرف بزند و پول بشمرد . آرزو می کرد کاشکی پدرش زنده بود تا او مثل همه بچه ها برود مدرسه ، مادرش همیشه می گفت :« اگر تو سرکار نمی رفتی ، دَرسِت هم به این خوبی نبود ، اینطوری از وقتت بیشتر استفاده می کنی ، جمعه ها هم که وقت بازی و تفریح داری»
شب که رفت مسجد ، کنار در بچه ها در مورد ناهار عاشورا حرف می زدند ، می گفتند بیست و پنج ساله که یک نفر ناهار عاشورا را می پزه . فقط متولی مسجد می دونه کیه ولی بروز نمی ده ، می گه قسمم داده نگم . بچه که بوده مادرزادی پاهاش کج بوده ،مادرش نذر می کنه که اگه بعد از عمل خوب شد ناهار عاشورای مسجد را بده ، خود متولی با وانت پسر عموش می ره می یاره و با مردها پخش می کنن حتماً آدم خیلی خوبیه »
این حرفها را که شنید با خودش گفت :« نکنه حسین آقا ناهار می ده ، امروز یک گوسفند اضافه گرفتم هیچی هم نگفت . نه بابا بهش نمی یاد دهه محرم محض رضای خدا یک شب هم تو مسجد ندیدمش .حتماً کار ،کار همون غلامرضا کشتاریه ، شاید هم حسین آقا گوسفند را می گیره و به اون طرف می فروشه مثلاً آقای مددی خیلی بهش می یاد اینکاره باشه ، آره حتماً آقای مددی ناهار می ده . »
همه فکرش مشغول بود . تصمیم گرفت یک سری به مغازه بزند ببیند حسین آقا بعد از ظهر چقدر فروش کرده صبح تاسوعا از خواب بلند شد صبحانه نخورده به طرف مغازه دوید مادرش گفت :« مادر جون ضعف می کنی ، چیزی بخور بعد برو»
ولی صدای مادر در بین بستن درب خانه قطع شد و محسن دیگر چیزی نشنید مگر دورادور صدای سنج و دهلی که بچه ها کنار مسجد از آنها در می آوردند . به مغازه که رسید ، سرش را به کرکره سوراخ سوراخ مغازه چسباند تا از یکی از سوراخها یخچال را نگاه کند . هنوز گوسفند سر جایش بود یک ران گوساله هم بود پس چه کسی ناهار اما حسین را می داد ؟ اصلاً شاید از حسین آقا گوشت نخرد ، خودش گوسفند را بکشد .دوباره به خانه برگشت ، صورتش را شست و کنار دست مادر بر سر سفره نشستت ، مادر متعجب قندان را به طرفش هل داد و گفت :«چکار داشتی که اینقدر زود برگشتی ؟»
- « هیچی ، مادر نمی دونی ناهار ظهر عاشورا را کی می ده ؟»
- «چطور؟»
- « می گن یک نفر بیست و پنج ساله که اینکار را می کنه وی معلوم نیست کیه »
مادر در حالیکه دست به زانو بلند می شد گفت :« چه می دونم وا... اگه می خواست کسی بدونه ما الان می دونستیم پس پاپی نشو مادر »
روز عاشورا تا ظهر تو دسته محل سینه زد بعد هم رفت مسجد شاید جواب سؤالش را پیدا کند . ولی متولی مسجد تنها سوار وانت بود و آمد . دو تا دیگ بزرگ به کمک بقیه از وانت پائین آورد هر چقدر نگاه کرد کسی بجز او نبود حتی نشانه ای که مثلاً دیگها مال چه کسی است.
صبح روز یازدهم چشمهایش را باز کرد عقربه های ساعت دیواری هفت و پنج دقیقه صبح را نشان می داد به طرف دستشویی دوید . دست و صورتش را شسته نشسته لباسهایش را پوشید . کتابها را برداشت و به طرف درب خانه دوید . در را که باز کرد ، مادر چادرش را به دندان گرفته بود. دو تا نان سنگک دستش بود. سلام کرد و دوید مادر داد زد :« محسن صبر کن مادر »
برگشت و به طرف مادر رفت
- « خواب موندی ؟ این نصف نون را بگیر تا شب غش می کنی بیا این پول را هم بگیر »
نایستاد تا بقیه حرفهای مادرش را بشنود وگرنه حتماً می گفت :« مادر جون خرید خونه با توست ، من که نباید برم تو صف بایستم ، کی گفت تا نصف شب تو مسجد بمونی ؟ یک کم کمک حال من باش»
تو کوچه پس کوچه ها همانطور که می دوید از دور مرد گدایی را دید که یک هفته پیش تو قصابی بود . آن روز دست راستش گچ گرفته بود ، عصا هم نداشت ولی امروز دست چپش گچ گرفته بود ، عصایی هم به دست راستش بود ولی لنگ نمی زد . برای خودش دِلِی دِلِی می خواند و می رفت . تعجب کرده بود . « نکنه مردک دست و پایش سالم بوده و ما را سرکار گذاشته » ولی فرصت نداشت بایستد و به کنجکاویش جولان بدهد بنابراین به راهش ادامه داد...
به مغازه که رسید ، بیشتر نان را بلعیده بود . در مغازه باز بود . حسین آقا جلوی مغازه پای راستش را روی تی گذاشته بود تا آبش کشیده شود محسن را که دید تی را بلند کرد و به ته مغازه برد . جلو رفت سرش پائین بود که سلام کرد حسین آقا جواب سلامش را مثل همیشه داد جوراب نپوشیده بود و پاچه های شلوارش را بالا زده بود . چند تا خط کج و معوج قرمز رنگ روی هر دو ساق پایش بود . سرش را که بالا آورد دید حسین آقا هم نگاهش می کند دست و پایش را گم کرد ببخشیدی گفت ، کتابهایش را گذاشت و خودش را به روشویی مغازه رساند ، دستهایش را شست و کنار دخل روی صندلی نشست . پیرزنی آمد و گفت :«حسین خان گوشت گوساله داری؟»
- :« ننه دارم ولی مال دو روز پیشه ، گوشت تازه برام نرسیده ، بدم ؟ ارزون حساب می کنم »
پیرزن روی نیمکت کنار دیوار کاشی شده مغازه نشست و گفت بده ننه ، حال ندارم برگردم ، یک کیلو خورشتی بده»
-: « محسن بپر برو رون گوساله رو از تو یخچال بیار»
محسن به طرف یخچال ویترینی رفت . ران گوساله را که در آورد بی اختیار چشمهایش روی جای خالی گوسفندی که تا صبح تاسوعا آنجا بود ثابت ماند . حسین آقا اینبار بلند گفت :« زود باش » ران را آورد و گذاشت روی تخت کار
-:« یک کیلو خورشتی درست کن ببینم بلدی ؟»
محسن دست بکار شد و ده دقیقه بعد که پیرزن از آنجا خارج شد ، کارش دیگر تمام شده بود ولی مغزش هنوز در پی سؤالش مثل خوره به جانش افتاده بود. پشتش را به تخت کار کرد و به یخچال روبرویش خیره شد بعد به یاد پاهای حسین آقا افتاد ولی حالا دیگر حسین آقا جوراب پوشیده بود و شلوارش را مرتب کرده بود . بعد مثل اینکه سنگینی چشمهای درشتی آزارش بدهد سرش را بالا آورد . حسین آقا محو محسن و کارهایش شده بود نگاهشان که بهم برخورد کرد حسین آقا گفت :« محسن ، شتر دیدی ندیدی »
محسن که دست – پاچه شده بود گفت : « چی رو ندیدم حسین آقا؟»
- : « همون که بخاطرش پریروز تو مغازه سرک کشیدی حالا هم به پای من زل زدی . حالا که یک کم کارها را یاد گرفتی ، من هم خسته ام می رم اون پشت دراز بکشم ، مشتریها را راه بنداز ، کلاه سرت نره ، کارم داشتی صدام کن »
چنگی به نشانه محبت میان موهای محسن زد و نامرتبش کرد . محسن هنوز از شوکی که به او وارد شده بود بیرون نیامده بود و به هیکل چهار شانه حسین آقا چشم دوخته بود که به پستوی مغازه می رفت. مریم فرح آبادی محرم الحرام 1431 هجری قمری
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
2 نظرات:
نايين نيوز
اولين، پربيننده ترين، جامع ترين و بروزترين سايت نايينيان
اولين مجله الكترونيك نايين
www.naeinnews.ir
www.naeinian.ir
www.khoornews.ir
The first electronic magazine Naein.
the most visitor and most comprehensive Naeinian web site
خیلی داستان قشنگ و تاثیر گذاری بود
استعداتت رو تحسین میکنم
و
امیدوارم که باز هم بنویسی
موفق باشی
ارسال يک نظر