نزدیک ظهر است.دیگر در جاده اصلی آبادی هستیم . ماشین به سختی از روی شنها حرکت می کند. از دور سبزی آبادی را می بینم . ماشینی با یک راننده خانم از کنارمان می گذرد . فرصت دیدن سکنه دیگر را ندارم . بلند می گویم « اینها باید فامیل باشند » کسی پاسخ نمی دهند همه شاید در زوایای ذهنشان به دنبال خاطرات زادگاهشان هستند ، جز من که جسته گریخته تنها خاطرات مادرم را با خود دارم . یک دختر کم سن و سال فوق العاده لاغر که تازه پا به این ده گذاشته . صبح عروسی است مادرم در کنار کرسی نشسته و اقوام و خویشان او را در میان گرفته اند . ناگهان چیزی را بر روی شانه خود حس می کند . دست می برد و بچه گربه ای را از روی شانه اش پائین می گذارد … دور می زنیم و از پشت آبادی وارد می شویم به یکباره خانه پدری را می بینم . با همه آسیب هایی که دیده هنوز می شناسمش . تازه از ماشین پیاده شده ایم که همسایه قدیمی مادرم می آید که « کیه که یواشکی آمده » و پاسخ ما که « ورودی آبادی را بسته اند » در کنار در می ایستم و غارتی وحشیانه را با حسرت نگاه می کنم. کلونهای در را بی شرمانه دزدیده اند. چه کسی ؟ نوه حاج غلامرضا ، پسر نصرت . کودکی 8-7ساله بودم که عمه ام در این خانه زندگی می کرد و من کلون این در را با سرانگشتانم لمس می کردم . با خود می گویم این در حداقل 50 سال قدمت دارد. مادرم می گوید: « این در را پدرت از تهران آورده » به یاد حرفهای استاد می افتم که « درهای چوبی ایرانی دو کلون دارد. کلونی بزرگ برای آقایان و کلونی کوچک برای خانمها تا صاحبخانه بداند مهمانش زن است یا مرد. » کسی در را هل می دهد تا باز شود همه می دانند مدتهاست در را شکسته اند. قفلی ندارد. قفلی که کلیدش در نظر کودکی که عمه اش با آن برایش بادام می شکست بزرگترین کلید دنیا بود. کسی می پرسد « چه کسی در را شکسته ؟ » مادرم می گوید: « همانی که مرغداریش را در جاده دیدیم . گفته می خواهد پتک و دیلم بردارد » خواهرم می پرسد: « از کجا می دانسته در خانه ما پتک و دیلمی وجود دارد ؟! » سؤالی که همه پاسخش را می دانند ، بی جواب می گذاریم و با « بفرما ، بفرما » وارد خانه می شویم . اتاق مادرم را می شناسم . اتاق مهمانهایش ، شیشه های پنجره را با تیر و کمان خرد کرده اند . اتاق دربی ندارد. یک در شکسته وسط اتاق افتاده . به طاقچه ها و سقفش نگاه می کنم . سقفش را با گچ مدل داده اند. گوشه گوشه این خانه پر از خاطره است برای مادرم . خاطرات جوانیش … پدرم را با پاچه های بالا زده در کاهگل می بینم و مادرم را مشغول خشت مالیدن ، تازه دارند این خانه را درست می کنند. صدای استاد شجریان در ذهنم طنین می اندازد :
« خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی حاصل
وای بر من ، وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را
که پروردم
به دشواری در دهان گود
گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های
فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد
ای فریاد »
کسی مرا از 50 سال پیش بیرون می آورد »مریم کمک کن « بعد از صرف ناهار وارد املاک می شویم . بچه ها از بین علفها به سختی حرکت می کنند. علفهای زیر درختان تا زیر زانو بالا آمده . خواهرم می پرسد : « این زمینها تا کجا مال ماست ؟ » برادرم به طنز می گوید : « هر جا که دیدی علفها بلند است بدان آنجا زمین ماست ! » فصل توت است. گشت و گذار ما در باغها به گورستان ختم می شود. این زیباست ، دختری 9 ساله . این قبرها یاد بود است. مادرم می گوید برای همه کسانیکه اینجا زندگی می کردند یک قبر یادبود هست بجز پدر تو. پدر من « پدرم وقتی مرد ، پاسبانها همه شاعر بودند … » با خودم می گویم . چه اهمیت دارد . روزانه برای حافظ چند بار فاتحه می خوانند ؟ خدا می داند ، هر بار که دیوانش را باز می کنند . همه این مردم به شیراز هم رفته اند و قبر او را دیده اند ؟ بعید به نظر می رسد . به آرامگاه « دایی محمد » می رسم . خاطره زیادی از او ندارم . از مهربانی هایش با مادرم و از شوخیهایش با کودکان بسیار شنیده ام و اینکه وقتی پا به این روستا گذاشت ، نظم و قانون تا حدودی حکمفرما شد . بوته های خار آدم را به هوس می اندازد ، آتش روشن کند . یک شعله کوچک ، چه سریع خاموش می شود . بچه ها شادند و من هم . آتش نماد نور ، گرمی . نور یعنی خداوند . « بسم ا… نور نور علی نور ... » همان چیزی که زرتشتیان با آن خدا را به یاد می آورند .
- راستی قبرهای آنها کجاست ؟
- همان نزدیکی . کنار آن سنجد شکسته و خشک شده ،
سیل آثار آنها را از بین برده و هم بازمانده های خانه های آنها . به طرف خانه می رویم . این گودال چهار گوش چیست ؟ چقدر با نظم کنده شده و جای پاهایی برای پائین رفتن . اطرافش سیاه شده ، چیزی را آتش زده اند در درون آن .
شاید چاله ذغالی است.
-درب اتاق مادرت را در اینجا آتش زدند .
اینجا را قاچاقچیان عتیقه کنده اند. کوزه ای از دورن آن بیرون کشیده اند.
زیر پایم را نگاه می کنم ، پر از سفالهای شکسته است. سفالهایی با لعاب فیروزه ای دو طرفه . چه غارتی . اینجا واقعاً بی قانون است. - در میان املاک شخصی افراد به جستجوی عتیقه جات !
- چه کسی بوده ؟
- جهانگیر پسر حاج محمد .
- پس فامیل است.
- مگر غیر از فامیل هم کسی به اینجا می آید .
- عجب فامیلی ، عجب وطن دوستی
صبح زود برای وضو گرفتن به کنار جوی آب روستا می رویم . سگ ساکنان خانه دایی محمد پارس می کند و به لب جوی می آید برای نوشیدن آب. آب گویا هیچ حرکتی ندارد . استخر پر از آب است. راه حرکت آن را بسته اند. هنوز همان مارمولکی که دیروز در آب دیدم هست. همانطور پشت و رو در کف حوضچه ورودی آب قنات افتاده ، مانده ام این آب با این حرکت پرشتابش ! می تواند برای وضو مناسب باشد خصوصاً اینکه چند قدم پائین تر سگی برای نوشیدن آب آمده ، مریض نشویم خوب است.
بعد از صرف صبحانه برای شستن ظرفها به طرف جوی آب می رویم . از آنجا که صحنه صبح را به یاد دارم در کنار مخزن ورودی مشغول می شوم . مردان ساکن خانه دایی محمد یک به یک می آیند که اینجا برای برداشتن آب است برای ظرف شستن باید پائین تر بروید . دیگری می آید و با تحکم می گوید : « آب برداشتن اینجا ، ظرف شستن آنجا » به حرکت دستها و صورتش نگاه می کنم و با خود می گویم نکند هنوز هم قانون ارباب و رعیتی وجود دارد . نکند ما رعیت او هستیم و خبر نداریم . ظرفها را بر می داریم و به مارمولک مظلومی که هنوز پشت و رو در کنار مخزن ورودی آب افتاده نگاهی می اندازیم و بدون توجه به پارسهای مداوم سگ ساکنان خانه دایی محمد و با آستینهایی خیس – چرا که حضور مداوم همان ساکنان در کنار جوی آب مانع از بالازدن آستینها می شد – به پائین جوی رفته و مشغول آب کشیدن ظرفها شدیم .
برای حرکت به شهر آماده ایم و ذوق دیدن مسجد ، مسجدی از اوایل دوره اسلام ، قرن دوم تا چهارم هجری با منبری که اهالی می گویند از عرش آمده ،- جالب است که عرشیان هنر ایرانی دارند. نکند ایرانی باشند ؟! در آن دنیا هم « بند پ » ارزشی دارد – چه نقشی دارد این منبر و چه عظمتی ، همه هنر کار بر روی چوب در این منبر جمع آمده . آب انبار مسجد خنک است. دیوارهای مسجد حتی از یادگاری نویسی هموطنان در امان نمانده . با خودم می گویم برای چه یادگاری می نویسیم . حتی بر روی در و دیوار خانه ی مان هم یادگاری نوشته بودند. یادگاری یعنی چه ؟ یعنی اینکه ما به آن سرزمین ، به آن خانه ، به آن مسجد در آن چند دقیقه و چند ساعتی که بودیم تعلق خاطری پیدا کرده ایم . می خواهیم به او هم بگوییم که دوستش داریم . که بر می گردیم و با کثیف کردنش این تعلق و علاقه را ثابت می کنیم . چه عمل شریفی ! مثل این است که روی لپ مادرمان یا فرزندمان بنویسیم « دوستت دارم !»
به روستا بر می گردیم . خسته ایم . ناهار . استراحت معنی ندارد . وقت تنگ است. عصر همان روز مدگر را به مقصد نوبهار ترک کردیم . نوبهار با خانه هایی نوساز ، درختانی پرشکوه و مسجدی بزرگ . داخل نوبهار که می شدی می فهمیدی اصلاً اینجا زمینش خاک دیگری دارد. نوبهار تازه تأسیس است . قدمت ندارد. چند ساعتی را در کنار جوی آب می نشینیم . لب جوی اینجا هیچ کس نیست. دختری با چادر مشغول شستن توت است . سرعت آب آنچنان بالا است که هندوانه ای بزرگ را غلتان با خود می برد . سرم را بسوی آسمان بلند می کنم. پر از ستاره است. بچه ها می گویند سال گذشته در همین جا راه شیری را دیده اند ولی الآن اثری از آن دیده نمی شود. شبانه راهی مدگر می شویم ، این شب آخر ، این آخرین ساعات حضور ما در روستای کافی آباد ، خنکی هوا خواب را سنگین می کند ، نمی دانم چه وقت است که بیدار می شویم برای نماز صبح و بعد صبحانه و طبق معمول ورود همسایه در هنگام صرف غذا و اینکه ما چیزی از خانه شما بر نداشته ایم . خانه ای که رها کنید و بروید ، مردم به سراغش می آیند و من در ذهنم به دنبال مردم می گردم . مردم چه کسانی هستند ، در روستایی که همه اهالی آن فامیل هستند؟ کسی در گوشم به تمسخر می گوید « یا ایها المظلوم و ابن المظلوم »
«… صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی با حیوان نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.»
مریم فرح آبادی- خرداد 87
« خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی حاصل
وای بر من ، وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را
که پروردم
به دشواری در دهان گود
گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های
فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد
ای فریاد »
کسی مرا از 50 سال پیش بیرون می آورد »مریم کمک کن « بعد از صرف ناهار وارد املاک می شویم . بچه ها از بین علفها به سختی حرکت می کنند. علفهای زیر درختان تا زیر زانو بالا آمده . خواهرم می پرسد : « این زمینها تا کجا مال ماست ؟ » برادرم به طنز می گوید : « هر جا که دیدی علفها بلند است بدان آنجا زمین ماست ! » فصل توت است. گشت و گذار ما در باغها به گورستان ختم می شود. این زیباست ، دختری 9 ساله . این قبرها یاد بود است. مادرم می گوید برای همه کسانیکه اینجا زندگی می کردند یک قبر یادبود هست بجز پدر تو. پدر من « پدرم وقتی مرد ، پاسبانها همه شاعر بودند … » با خودم می گویم . چه اهمیت دارد . روزانه برای حافظ چند بار فاتحه می خوانند ؟ خدا می داند ، هر بار که دیوانش را باز می کنند . همه این مردم به شیراز هم رفته اند و قبر او را دیده اند ؟ بعید به نظر می رسد . به آرامگاه « دایی محمد » می رسم . خاطره زیادی از او ندارم . از مهربانی هایش با مادرم و از شوخیهایش با کودکان بسیار شنیده ام و اینکه وقتی پا به این روستا گذاشت ، نظم و قانون تا حدودی حکمفرما شد . بوته های خار آدم را به هوس می اندازد ، آتش روشن کند . یک شعله کوچک ، چه سریع خاموش می شود . بچه ها شادند و من هم . آتش نماد نور ، گرمی . نور یعنی خداوند . « بسم ا… نور نور علی نور ... » همان چیزی که زرتشتیان با آن خدا را به یاد می آورند .
- راستی قبرهای آنها کجاست ؟
- همان نزدیکی . کنار آن سنجد شکسته و خشک شده ،
سیل آثار آنها را از بین برده و هم بازمانده های خانه های آنها . به طرف خانه می رویم . این گودال چهار گوش چیست ؟ چقدر با نظم کنده شده و جای پاهایی برای پائین رفتن . اطرافش سیاه شده ، چیزی را آتش زده اند در درون آن .
شاید چاله ذغالی است.
-درب اتاق مادرت را در اینجا آتش زدند .
اینجا را قاچاقچیان عتیقه کنده اند. کوزه ای از دورن آن بیرون کشیده اند.
زیر پایم را نگاه می کنم ، پر از سفالهای شکسته است. سفالهایی با لعاب فیروزه ای دو طرفه . چه غارتی . اینجا واقعاً بی قانون است. - در میان املاک شخصی افراد به جستجوی عتیقه جات !
- چه کسی بوده ؟
- جهانگیر پسر حاج محمد .
- پس فامیل است.
- مگر غیر از فامیل هم کسی به اینجا می آید .
- عجب فامیلی ، عجب وطن دوستی
صبح زود برای وضو گرفتن به کنار جوی آب روستا می رویم . سگ ساکنان خانه دایی محمد پارس می کند و به لب جوی می آید برای نوشیدن آب. آب گویا هیچ حرکتی ندارد . استخر پر از آب است. راه حرکت آن را بسته اند. هنوز همان مارمولکی که دیروز در آب دیدم هست. همانطور پشت و رو در کف حوضچه ورودی آب قنات افتاده ، مانده ام این آب با این حرکت پرشتابش ! می تواند برای وضو مناسب باشد خصوصاً اینکه چند قدم پائین تر سگی برای نوشیدن آب آمده ، مریض نشویم خوب است.
بعد از صرف صبحانه برای شستن ظرفها به طرف جوی آب می رویم . از آنجا که صحنه صبح را به یاد دارم در کنار مخزن ورودی مشغول می شوم . مردان ساکن خانه دایی محمد یک به یک می آیند که اینجا برای برداشتن آب است برای ظرف شستن باید پائین تر بروید . دیگری می آید و با تحکم می گوید : « آب برداشتن اینجا ، ظرف شستن آنجا » به حرکت دستها و صورتش نگاه می کنم و با خود می گویم نکند هنوز هم قانون ارباب و رعیتی وجود دارد . نکند ما رعیت او هستیم و خبر نداریم . ظرفها را بر می داریم و به مارمولک مظلومی که هنوز پشت و رو در کنار مخزن ورودی آب افتاده نگاهی می اندازیم و بدون توجه به پارسهای مداوم سگ ساکنان خانه دایی محمد و با آستینهایی خیس – چرا که حضور مداوم همان ساکنان در کنار جوی آب مانع از بالازدن آستینها می شد – به پائین جوی رفته و مشغول آب کشیدن ظرفها شدیم .
برای حرکت به شهر آماده ایم و ذوق دیدن مسجد ، مسجدی از اوایل دوره اسلام ، قرن دوم تا چهارم هجری با منبری که اهالی می گویند از عرش آمده ،- جالب است که عرشیان هنر ایرانی دارند. نکند ایرانی باشند ؟! در آن دنیا هم « بند پ » ارزشی دارد – چه نقشی دارد این منبر و چه عظمتی ، همه هنر کار بر روی چوب در این منبر جمع آمده . آب انبار مسجد خنک است. دیوارهای مسجد حتی از یادگاری نویسی هموطنان در امان نمانده . با خودم می گویم برای چه یادگاری می نویسیم . حتی بر روی در و دیوار خانه ی مان هم یادگاری نوشته بودند. یادگاری یعنی چه ؟ یعنی اینکه ما به آن سرزمین ، به آن خانه ، به آن مسجد در آن چند دقیقه و چند ساعتی که بودیم تعلق خاطری پیدا کرده ایم . می خواهیم به او هم بگوییم که دوستش داریم . که بر می گردیم و با کثیف کردنش این تعلق و علاقه را ثابت می کنیم . چه عمل شریفی ! مثل این است که روی لپ مادرمان یا فرزندمان بنویسیم « دوستت دارم !»
به روستا بر می گردیم . خسته ایم . ناهار . استراحت معنی ندارد . وقت تنگ است. عصر همان روز مدگر را به مقصد نوبهار ترک کردیم . نوبهار با خانه هایی نوساز ، درختانی پرشکوه و مسجدی بزرگ . داخل نوبهار که می شدی می فهمیدی اصلاً اینجا زمینش خاک دیگری دارد. نوبهار تازه تأسیس است . قدمت ندارد. چند ساعتی را در کنار جوی آب می نشینیم . لب جوی اینجا هیچ کس نیست. دختری با چادر مشغول شستن توت است . سرعت آب آنچنان بالا است که هندوانه ای بزرگ را غلتان با خود می برد . سرم را بسوی آسمان بلند می کنم. پر از ستاره است. بچه ها می گویند سال گذشته در همین جا راه شیری را دیده اند ولی الآن اثری از آن دیده نمی شود. شبانه راهی مدگر می شویم ، این شب آخر ، این آخرین ساعات حضور ما در روستای کافی آباد ، خنکی هوا خواب را سنگین می کند ، نمی دانم چه وقت است که بیدار می شویم برای نماز صبح و بعد صبحانه و طبق معمول ورود همسایه در هنگام صرف غذا و اینکه ما چیزی از خانه شما بر نداشته ایم . خانه ای که رها کنید و بروید ، مردم به سراغش می آیند و من در ذهنم به دنبال مردم می گردم . مردم چه کسانی هستند ، در روستایی که همه اهالی آن فامیل هستند؟ کسی در گوشم به تمسخر می گوید « یا ایها المظلوم و ابن المظلوم »
«… صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی با حیوان نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.»
مریم فرح آبادی- خرداد 87
2 نظرات:
سلام شما شخصیت خودتون و تربیت خوانوادگی را با این وبلاگ نشان دادیت خواهش میکنم دیگه به نوشتن وب ادامه ندید
سلام
شما هم با این نظرتون بی سوادی خودتون رو نشون دادین!
خوانوادگی یا خانوادگی؟!!!
ارسال يک نظر