سهشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰
شتر دیدی ندیدی!
حسین آقا زیر لبی جواب سلامی داد و نگاهی به موزائیکها کرد. محسن که معنای اخم پیشانی و نگاههای حسین آقا را در همین چند روز یاد گرفته بود گفت :« حسین آقا به خدا تقصیر من نبود ، من زود اومدم ولی آقا غلامرضا گوشت آورده بود » با گفتن این حرف مثل اینکه حسین آقا اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشته باشد ، نگاهی به گوسفند ها و گوساله بی سری که برعکس به یک پایشان آویزان شده بودند کرد بعد هم به محسن ، که او باز ادادمه داد : « هر چی گفتم صبر کن حسین آقا خودش بیاد گوش نکرد ، هِی گفتم ما هر روز یک گوساله و یک گوسفند بیشتر نمی گیریم ولی باز یک گوسفند اضافه خودش به میخ کشید و رفت . گفت « بعداً میام حساب می کنم»
حسین آقا به طرف جارختی کنار دیوار رفت ، کتش را بیرون آورد و آویزان کرد بعد روپوش سرمه ای چربش را برداشت و پوشید . به سمت غلابها رفت ، دستی به گوسفند ها و گوساله زد و گفت :« دستش درد نکنه »
محسن با خودش گفت :« اوضاع عالیه ، می شه باش حرف زد » بنابراین دل به دریا زد و پرسید حسین آقا ببخشید تاسوعا ، عاشورا تعطیل می کنید ؟
-« معلومه بچه ، فردا – پس فردا کی کاسبی می کنه که منم بکنم» محسن نفس راحتی کشید و به کارش ادامه داد ، تمیز کردن کف مغازه که تمام شد ، روی یک چهار پایه رفت و کنار دست حسین آقا مشغول تماشا شد . تعجب کرده بود که چرا حسین آقا باز هم از آن چشم غره هایش را به او نرفته ، یاد روزی افتاد که با مادرش به آنجا آمده بود .مادرش می گفت :« ثواب داره آقا ، خیر از جوونیت ببینی ، یتیمه ، مزد زیادی نمی خواد ، می خوام کار یاد بگیره ، درس هم می خونه ، بعداز ظهرها ، همه می گن شاگردتون تازه رفته ، در حق محسن من مروٌت به خرج بدید ، جای دوری نمی ره »
آن موقع محسن فکر می کرد « چقدر حسین آقا کج خلق است که جواب نک و نال مادرش را نمی دهد ، همانطور ساتور را محکم می زد روی یک استخوان بی پیر که لجبازی می کرد و خرد نمی شد . بالاخره استخوان را شکست ، حسین آقا کمر راست کرد ، با آستین عرق پیشانیش را گرفت و گفت :« باشه آبجی ، از فردا صبح با شناسنامه اش بیاد ، ضامن داره ؟» مادر باز هم خواست چیزی بگوید که مردی چهل – پنجاه ساله لنگان لنگان با دست گچ گرفته و لباسهای رنگ و رو رفته و وصله دار که معلوم نبود موقعی که خریدن چه رنگی بوده وارد قصابی شد و شروع به التماس کرد :« ترا خدا بچه هام چند ماهه روی گوشت رو ندیدن ، خدا را خوش نمی یاد من دست خالی از مغازت بیرون برم ، ماه محرمه برای امام حسین خرج کن» اسم امام حسین که آمد حسین آقا یک دفعه از کوره در رفت ابروهای کلفتش را در هم کشید و دندانهای زردش را از لای سبیلهای پرپشتش نشان داد و با غیض داد زد :« برو عمو بر یک جای دیگه کاسبی کن »
مرد هم راهش را کشید و رفت ولی نه به این سادگی ، مدام در هر چند قدمی بر می گشت و ناله و نفرین می کرد تا اینکه دم در بنگاهی ایستاد و آقای مددی خودش آمد و یک کیلو گوشت خرید و برد داد دستش تا صدایش خوابید چقدر آن روز دلش به حال او سوخت مادر آن موقع نگاه ناامیدی به محسن کرد . می خواست همراه او آنجا را ترک کند که حسین آقا گفت:« نگفتین ضامن داره یا نه ؟ » - « نه برادر ، کسی را نمی شناسم ضامنش بشه غیر از صاحبکار قبلیش که جمع کرد رفت شهرستان ، نجار بود ، چیزی نمونده بود پسرکم چیزی بشه ولی اون که رفت دیگه هیچ نجاری هم این طرفها شاگرد نمی خواست ،ما هم که شناس نداشتیم ...»
اگر حسین آقا باز به حرف نمی آمد شاید مادر همانطور به عزٌ و چز ادامه می داد ولی حسین آقا گفت : « عیب نداره ، فردا بیاد ببینم به دردم می خوره یا نه »
محسن از همان روز اول از حسین آقا خوشش نیامد با خودش می گفت « همیشه قصابها بنظرم بدجنس بودند ، تازه اگر اشتباهی بکنم حتماً حسابی کتکم می زند ، انگار اصلاً بلد نیست بخنده ، حرف هم نمی زنه ، عجیبه که به خاطر اینکه دو تا گوسفند گرفتم یکی از همون نگاههای چپ چپش را تحویلم نداد »
ظهر که شد کتابهایش را زیر بغل زد و از حسین آقا خداحافظی کرد و تا خود مدرسه دوید ، وقتی می دوید احساس آزادی می کرد ، دیگر مجبور نبود مثل آدم بزرگها با مشتری حرف بزند و پول بشمرد . آرزو می کرد کاشکی پدرش زنده بود تا او مثل همه بچه ها برود مدرسه ، مادرش همیشه می گفت :« اگر تو سرکار نمی رفتی ، دَرسِت هم به این خوبی نبود ، اینطوری از وقتت بیشتر استفاده می کنی ، جمعه ها هم که وقت بازی و تفریح داری»
شب که رفت مسجد ، کنار در بچه ها در مورد ناهار عاشورا حرف می زدند ، می گفتند بیست و پنج ساله که یک نفر ناهار عاشورا را می پزه . فقط متولی مسجد می دونه کیه ولی بروز نمی ده ، می گه قسمم داده نگم . بچه که بوده مادرزادی پاهاش کج بوده ،مادرش نذر می کنه که اگه بعد از عمل خوب شد ناهار عاشورای مسجد را بده ، خود متولی با وانت پسر عموش می ره می یاره و با مردها پخش می کنن حتماً آدم خیلی خوبیه »
این حرفها را که شنید با خودش گفت :« نکنه حسین آقا ناهار می ده ، امروز یک گوسفند اضافه گرفتم هیچی هم نگفت . نه بابا بهش نمی یاد دهه محرم محض رضای خدا یک شب هم تو مسجد ندیدمش .حتماً کار ،کار همون غلامرضا کشتاریه ، شاید هم حسین آقا گوسفند را می گیره و به اون طرف می فروشه مثلاً آقای مددی خیلی بهش می یاد اینکاره باشه ، آره حتماً آقای مددی ناهار می ده . »
همه فکرش مشغول بود . تصمیم گرفت یک سری به مغازه بزند ببیند حسین آقا بعد از ظهر چقدر فروش کرده صبح تاسوعا از خواب بلند شد صبحانه نخورده به طرف مغازه دوید مادرش گفت :« مادر جون ضعف می کنی ، چیزی بخور بعد برو»
ولی صدای مادر در بین بستن درب خانه قطع شد و محسن دیگر چیزی نشنید مگر دورادور صدای سنج و دهلی که بچه ها کنار مسجد از آنها در می آوردند . به مغازه که رسید ، سرش را به کرکره سوراخ سوراخ مغازه چسباند تا از یکی از سوراخها یخچال را نگاه کند . هنوز گوسفند سر جایش بود یک ران گوساله هم بود پس چه کسی ناهار اما حسین را می داد ؟ اصلاً شاید از حسین آقا گوشت نخرد ، خودش گوسفند را بکشد .دوباره به خانه برگشت ، صورتش را شست و کنار دست مادر بر سر سفره نشستت ، مادر متعجب قندان را به طرفش هل داد و گفت :«چکار داشتی که اینقدر زود برگشتی ؟»
- « هیچی ، مادر نمی دونی ناهار ظهر عاشورا را کی می ده ؟»
- «چطور؟»
- « می گن یک نفر بیست و پنج ساله که اینکار را می کنه وی معلوم نیست کیه »
مادر در حالیکه دست به زانو بلند می شد گفت :« چه می دونم وا... اگه می خواست کسی بدونه ما الان می دونستیم پس پاپی نشو مادر »
روز عاشورا تا ظهر تو دسته محل سینه زد بعد هم رفت مسجد شاید جواب سؤالش را پیدا کند . ولی متولی مسجد تنها سوار وانت بود و آمد . دو تا دیگ بزرگ به کمک بقیه از وانت پائین آورد هر چقدر نگاه کرد کسی بجز او نبود حتی نشانه ای که مثلاً دیگها مال چه کسی است.
صبح روز یازدهم چشمهایش را باز کرد عقربه های ساعت دیواری هفت و پنج دقیقه صبح را نشان می داد به طرف دستشویی دوید . دست و صورتش را شسته نشسته لباسهایش را پوشید . کتابها را برداشت و به طرف درب خانه دوید . در را که باز کرد ، مادر چادرش را به دندان گرفته بود. دو تا نان سنگک دستش بود. سلام کرد و دوید مادر داد زد :« محسن صبر کن مادر »
برگشت و به طرف مادر رفت
- « خواب موندی ؟ این نصف نون را بگیر تا شب غش می کنی بیا این پول را هم بگیر »
نایستاد تا بقیه حرفهای مادرش را بشنود وگرنه حتماً می گفت :« مادر جون خرید خونه با توست ، من که نباید برم تو صف بایستم ، کی گفت تا نصف شب تو مسجد بمونی ؟ یک کم کمک حال من باش»
تو کوچه پس کوچه ها همانطور که می دوید از دور مرد گدایی را دید که یک هفته پیش تو قصابی بود . آن روز دست راستش گچ گرفته بود ، عصا هم نداشت ولی امروز دست چپش گچ گرفته بود ، عصایی هم به دست راستش بود ولی لنگ نمی زد . برای خودش دِلِی دِلِی می خواند و می رفت . تعجب کرده بود . « نکنه مردک دست و پایش سالم بوده و ما را سرکار گذاشته » ولی فرصت نداشت بایستد و به کنجکاویش جولان بدهد بنابراین به راهش ادامه داد...
به مغازه که رسید ، بیشتر نان را بلعیده بود . در مغازه باز بود . حسین آقا جلوی مغازه پای راستش را روی تی گذاشته بود تا آبش کشیده شود محسن را که دید تی را بلند کرد و به ته مغازه برد . جلو رفت سرش پائین بود که سلام کرد حسین آقا جواب سلامش را مثل همیشه داد جوراب نپوشیده بود و پاچه های شلوارش را بالا زده بود . چند تا خط کج و معوج قرمز رنگ روی هر دو ساق پایش بود . سرش را که بالا آورد دید حسین آقا هم نگاهش می کند دست و پایش را گم کرد ببخشیدی گفت ، کتابهایش را گذاشت و خودش را به روشویی مغازه رساند ، دستهایش را شست و کنار دخل روی صندلی نشست . پیرزنی آمد و گفت :«حسین خان گوشت گوساله داری؟»
- :« ننه دارم ولی مال دو روز پیشه ، گوشت تازه برام نرسیده ، بدم ؟ ارزون حساب می کنم »
پیرزن روی نیمکت کنار دیوار کاشی شده مغازه نشست و گفت بده ننه ، حال ندارم برگردم ، یک کیلو خورشتی بده»
-: « محسن بپر برو رون گوساله رو از تو یخچال بیار»
محسن به طرف یخچال ویترینی رفت . ران گوساله را که در آورد بی اختیار چشمهایش روی جای خالی گوسفندی که تا صبح تاسوعا آنجا بود ثابت ماند . حسین آقا اینبار بلند گفت :« زود باش » ران را آورد و گذاشت روی تخت کار
-:« یک کیلو خورشتی درست کن ببینم بلدی ؟»
محسن دست بکار شد و ده دقیقه بعد که پیرزن از آنجا خارج شد ، کارش دیگر تمام شده بود ولی مغزش هنوز در پی سؤالش مثل خوره به جانش افتاده بود. پشتش را به تخت کار کرد و به یخچال روبرویش خیره شد بعد به یاد پاهای حسین آقا افتاد ولی حالا دیگر حسین آقا جوراب پوشیده بود و شلوارش را مرتب کرده بود . بعد مثل اینکه سنگینی چشمهای درشتی آزارش بدهد سرش را بالا آورد . حسین آقا محو محسن و کارهایش شده بود نگاهشان که بهم برخورد کرد حسین آقا گفت :« محسن ، شتر دیدی ندیدی »
محسن که دست – پاچه شده بود گفت : « چی رو ندیدم حسین آقا؟»
- : « همون که بخاطرش پریروز تو مغازه سرک کشیدی حالا هم به پای من زل زدی . حالا که یک کم کارها را یاد گرفتی ، من هم خسته ام می رم اون پشت دراز بکشم ، مشتریها را راه بنداز ، کلاه سرت نره ، کارم داشتی صدام کن »
چنگی به نشانه محبت میان موهای محسن زد و نامرتبش کرد . محسن هنوز از شوکی که به او وارد شده بود بیرون نیامده بود و به هیکل چهار شانه حسین آقا چشم دوخته بود که به پستوی مغازه می رفت. مریم فرح آبادی محرم الحرام 1431 هجری قمری
یکشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
گرچه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است
باز می گردم . از دوستان است . در کنارش به دیگران نزدیک می شوم . چشمان استاد به رویم می خندد . دستهایم را از سرما به زیر بغلم فرو می برم و به این فکر می کنم که در این سرما چطور قلمو در دستانشان بند می شود.
- « استاد ، یک دقیقه بیائید اینجا »
به طرف صدا بر می گردد ، قدم زنان می آید تا تابلویی از فضای سرد و پائیزی طبیعت . دستهایی را که در جیبش فرو کرده بیرون می آورد و قلمو را می گیرد و چنان رنگها را در هم می آمیزد که گویا می خواهد دیواری را رنگ بزند .
باد می آید ، باد بی اذن ورود ، بی دعوت حضور می آید. باد می آید و دستها بی توجه به آن رنگها را در هم می آمیزد و بر بوم نقش باد ، نقش بوته هایی که در باد به سویی خم ولی از جا کنده نمی شوند . محو طبیعت ، باید بیاموزم . علفها زرد شده اند ولی همچنان ایستاده اند ، میخکوب و پابرجا و من می خندم . در این سرما می خندم و این علفها چه قدرتی دارند. چه ایستاده اند . ولی باد می آید ، باز هم می آید و من ایستاده ام همچون علفها. قدرت را باید بیاموزم . ایستادگی را . زمستان روزی می گذرد و باز سبزه ها جوانه می زنند ، باز هم می خندند برگهای سبز و باز شاید در بهاری ، تابستانی به باغی ، بستانی ، دشتی بیایم و من دیگر مجبور نباشم بایستم ، من هم قلم را و رنگ را به دست می گیرم و نقش طبیعت رویاگونه را بر صفحه ای می کشم.
باد می وزد ، تنهای تنهایم. جای درنگ نیست . باید قلم را در دست گیرم و طرحی از دشت ، جنگ خیر و شر.
باد می وزد و ابرها را جابجا می کند و روی خورشید را می گیرد . تمام نورها جابجا شده اند ، دیگر نمی توانم نقش برگهای آفتاب خورده را بکشم . حافظه به دادم می رسد ، نورها در دستم می چرخند و بر بوم می نشینند . باد می آید و می آید ولی من نقش خاطره یک روز آفتابی و شاید بهاری در پائیز را، نقش جوانه ای در گوشه گوشه علفهای زرد را می کشم . باد شدت می گیرد . بوم را پرت می کند و مرا می کشاند به سویی ، قلموها بر روی زمین در حرکت و خاک بر روی رنگهای خیس نشسته . بوم را بر می دارم . در پناه درختی رنگ بر رنگ می گذارم تا باد خسته و نابریده ، دیوانه تر از پیش هر چه هست را برهم بکوبد . حافظه ضعیف و عقل ناقصش در پی این نیست که ممکن است آفتاب از پس ابرهایی که بر رویش کشیده سر برآورد و ندانسته نور را بپاشد بر روی علفها ، زمان می گذرد . تضاد در تابلو نمودار می شود. « نور آفتاب ، هوای صاف و علفها یی که بشدت در حرکتند.»
باد سرخورده عنان می گرداند بسویی دیگر ، شاید در قعر دره ای . سوز سرما دستهایم را سرخ کرده ، در آنها می دمم . بوم را در پناه درخت رها کرده به دنبال رنگها و قلموها دشت را جستجو می کنم . تنهای تنهایم . دیگر هیچ کس نیست . نه دوستی ، نه استادی . خورشید بر گونه هایم بوسه می زند . دست را سایه بان چشم می کنم . نگاهی به دشت ، نگاهی به تابلو . دیگر تمام شد. باد هم رفت و تصویری که من کشیدم یک روز آفتابی است و موجی که در دشت افتاده . دستها را دوباره به زیر بغل فرو می کنم و به دشت و تابلو خیره می شوم . نقش خاطره دشت بر صفحه تابلو . می اندیشم باز هم باد خواهد آمد. باز هم علفها زیر و رو خواهند شد . ولی روزی خواهد رفت. زمستان خواهد گذشت و من تا آنروز نقشی دیگر را بر صفحه ای دیگر به تصویر می کشم . نقش سبزه هایی دیگر . تا زمانی که قدرت خورشید دو چندان شود و نور همه جا را روشن کند.
مریم فرح آبادی بازنویسی دوم 29/3/88
جمعه ۲۲ اوت ۲۰۰۸
فریاد
« خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی حاصل
وای بر من ، وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را
که پروردم
به دشواری در دهان گود
گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های
فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد
ای فریاد »
کسی مرا از 50 سال پیش بیرون می آورد »مریم کمک کن « بعد از صرف ناهار وارد املاک می شویم . بچه ها از بین علفها به سختی حرکت می کنند. علفهای زیر درختان تا زیر زانو بالا آمده . خواهرم می پرسد : « این زمینها تا کجا مال ماست ؟ » برادرم به طنز می گوید : « هر جا که دیدی علفها بلند است بدان آنجا زمین ماست ! » فصل توت است. گشت و گذار ما در باغها به گورستان ختم می شود. این زیباست ، دختری 9 ساله . این قبرها یاد بود است. مادرم می گوید برای همه کسانیکه اینجا زندگی می کردند یک قبر یادبود هست بجز پدر تو. پدر من « پدرم وقتی مرد ، پاسبانها همه شاعر بودند … » با خودم می گویم . چه اهمیت دارد . روزانه برای حافظ چند بار فاتحه می خوانند ؟ خدا می داند ، هر بار که دیوانش را باز می کنند . همه این مردم به شیراز هم رفته اند و قبر او را دیده اند ؟ بعید به نظر می رسد . به آرامگاه « دایی محمد » می رسم . خاطره زیادی از او ندارم . از مهربانی هایش با مادرم و از شوخیهایش با کودکان بسیار شنیده ام و اینکه وقتی پا به این روستا گذاشت ، نظم و قانون تا حدودی حکمفرما شد . بوته های خار آدم را به هوس می اندازد ، آتش روشن کند . یک شعله کوچک ، چه سریع خاموش می شود . بچه ها شادند و من هم . آتش نماد نور ، گرمی . نور یعنی خداوند . « بسم ا… نور نور علی نور ... » همان چیزی که زرتشتیان با آن خدا را به یاد می آورند .
- راستی قبرهای آنها کجاست ؟
- همان نزدیکی . کنار آن سنجد شکسته و خشک شده ،
سیل آثار آنها را از بین برده و هم بازمانده های خانه های آنها . به طرف خانه می رویم . این گودال چهار گوش چیست ؟ چقدر با نظم کنده شده و جای پاهایی برای پائین رفتن . اطرافش سیاه شده ، چیزی را آتش زده اند در درون آن .
شاید چاله ذغالی است.
-درب اتاق مادرت را در اینجا آتش زدند .
اینجا را قاچاقچیان عتیقه کنده اند. کوزه ای از دورن آن بیرون کشیده اند.
زیر پایم را نگاه می کنم ، پر از سفالهای شکسته است. سفالهایی با لعاب فیروزه ای دو طرفه . چه غارتی . اینجا واقعاً بی قانون است. - در میان املاک شخصی افراد به جستجوی عتیقه جات !
- چه کسی بوده ؟
- جهانگیر پسر حاج محمد .
- پس فامیل است.
- مگر غیر از فامیل هم کسی به اینجا می آید .
- عجب فامیلی ، عجب وطن دوستی
صبح زود برای وضو گرفتن به کنار جوی آب روستا می رویم . سگ ساکنان خانه دایی محمد پارس می کند و به لب جوی می آید برای نوشیدن آب. آب گویا هیچ حرکتی ندارد . استخر پر از آب است. راه حرکت آن را بسته اند. هنوز همان مارمولکی که دیروز در آب دیدم هست. همانطور پشت و رو در کف حوضچه ورودی آب قنات افتاده ، مانده ام این آب با این حرکت پرشتابش ! می تواند برای وضو مناسب باشد خصوصاً اینکه چند قدم پائین تر سگی برای نوشیدن آب آمده ، مریض نشویم خوب است.
بعد از صرف صبحانه برای شستن ظرفها به طرف جوی آب می رویم . از آنجا که صحنه صبح را به یاد دارم در کنار مخزن ورودی مشغول می شوم . مردان ساکن خانه دایی محمد یک به یک می آیند که اینجا برای برداشتن آب است برای ظرف شستن باید پائین تر بروید . دیگری می آید و با تحکم می گوید : « آب برداشتن اینجا ، ظرف شستن آنجا » به حرکت دستها و صورتش نگاه می کنم و با خود می گویم نکند هنوز هم قانون ارباب و رعیتی وجود دارد . نکند ما رعیت او هستیم و خبر نداریم . ظرفها را بر می داریم و به مارمولک مظلومی که هنوز پشت و رو در کنار مخزن ورودی آب افتاده نگاهی می اندازیم و بدون توجه به پارسهای مداوم سگ ساکنان خانه دایی محمد و با آستینهایی خیس – چرا که حضور مداوم همان ساکنان در کنار جوی آب مانع از بالازدن آستینها می شد – به پائین جوی رفته و مشغول آب کشیدن ظرفها شدیم .
برای حرکت به شهر آماده ایم و ذوق دیدن مسجد ، مسجدی از اوایل دوره اسلام ، قرن دوم تا چهارم هجری با منبری که اهالی می گویند از عرش آمده ،- جالب است که عرشیان هنر ایرانی دارند. نکند ایرانی باشند ؟! در آن دنیا هم « بند پ » ارزشی دارد – چه نقشی دارد این منبر و چه عظمتی ، همه هنر کار بر روی چوب در این منبر جمع آمده . آب انبار مسجد خنک است. دیوارهای مسجد حتی از یادگاری نویسی هموطنان در امان نمانده . با خودم می گویم برای چه یادگاری می نویسیم . حتی بر روی در و دیوار خانه ی مان هم یادگاری نوشته بودند. یادگاری یعنی چه ؟ یعنی اینکه ما به آن سرزمین ، به آن خانه ، به آن مسجد در آن چند دقیقه و چند ساعتی که بودیم تعلق خاطری پیدا کرده ایم . می خواهیم به او هم بگوییم که دوستش داریم . که بر می گردیم و با کثیف کردنش این تعلق و علاقه را ثابت می کنیم . چه عمل شریفی ! مثل این است که روی لپ مادرمان یا فرزندمان بنویسیم « دوستت دارم !»
به روستا بر می گردیم . خسته ایم . ناهار . استراحت معنی ندارد . وقت تنگ است. عصر همان روز مدگر را به مقصد نوبهار ترک کردیم . نوبهار با خانه هایی نوساز ، درختانی پرشکوه و مسجدی بزرگ . داخل نوبهار که می شدی می فهمیدی اصلاً اینجا زمینش خاک دیگری دارد. نوبهار تازه تأسیس است . قدمت ندارد. چند ساعتی را در کنار جوی آب می نشینیم . لب جوی اینجا هیچ کس نیست. دختری با چادر مشغول شستن توت است . سرعت آب آنچنان بالا است که هندوانه ای بزرگ را غلتان با خود می برد . سرم را بسوی آسمان بلند می کنم. پر از ستاره است. بچه ها می گویند سال گذشته در همین جا راه شیری را دیده اند ولی الآن اثری از آن دیده نمی شود. شبانه راهی مدگر می شویم ، این شب آخر ، این آخرین ساعات حضور ما در روستای کافی آباد ، خنکی هوا خواب را سنگین می کند ، نمی دانم چه وقت است که بیدار می شویم برای نماز صبح و بعد صبحانه و طبق معمول ورود همسایه در هنگام صرف غذا و اینکه ما چیزی از خانه شما بر نداشته ایم . خانه ای که رها کنید و بروید ، مردم به سراغش می آیند و من در ذهنم به دنبال مردم می گردم . مردم چه کسانی هستند ، در روستایی که همه اهالی آن فامیل هستند؟ کسی در گوشم به تمسخر می گوید « یا ایها المظلوم و ابن المظلوم »
«… صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی با حیوان نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.»
مریم فرح آبادی- خرداد 87
دوشنبه ۹ ژوئن ۲۰۰۸
غارتگران میراث فرهنگی

هر قوم و ملتی دارای سوابق تاریخی و فرهنگی است که هویت نیاکان آن را می توان با بررسی آثار و بقایای بازمانده از آن به تاریخ و تمدن آن پی برد. آثار به جا مانده از دوران های گذشته یک ملت است که به او هویت می بخشد و نوعی اسناد تاریخی است که نشان گر نوع زندگی و تمدن نیاکان آن ملت است . کافی آباد روستای تاریخی از توابع بخش مرکزی نایین به جا مانده از قرن های گذشته است که هنوز به طور دقیق شناخته نشده است . اما غارتگران فرهنگی این ملت این روستا را بی نصیب نگذاشته اند . تصویری که مشاهده می شود گوشه ای از فعالیت سارقان فرهنگی این مرز و بوم است که به یغما رفته است . به راستی که با دیدن این تصاویر دلخراش به یاد غارتگرانی چون چنگیز و مغول می افتیم که آمدند و بردند و خوردند و ...
کجایند دوست داران این فرهنگ و تمدن ؟
سازمان های حمایت و حفظ میراث فرهنگی می توانند در این زمینه یاری گر اهالی این روستا باشند.
تاریخچه
ماد گبر
ماد نام سرزمین دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. مادها جدیدترین مهاجران به سرزمین فلات زاگرس بودند .
نخستين اشاره به قوم ماد در کتيبهاي است که گزارش حمله شلمانسر سوم به سرزمين موسوم به پارسوا، در کوههاي کردستان، مادها از نژاد هند و اروپايي به شمار ميروندمادها پایههای نخستین شاهنشاهی (۷۲۸-۵۵۰ پ.م.) آریاییتباران را در ایران بنیاد نهادند٬ بزرگترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم اورد. در زمان مادها زردشت از میان ایرانیان برخاست و به دین و آئین کهنی که از زمان های پیش میان این قوم معمول بود خرده گرفت و راه و روشی نو در پرستش خداوند بنیاد کرد. زردشت به راهنمائی مردمان پرداخت اما بزرگان و پیشوایان دین کهن با او ستیزگی کردند و زردشت ناچار از زادگاه خود که سرزمین مادها یعنی آذربایجان بود به سوی خاور ایران رفت کمکم دین زردشت در سراسر ایران از جمله سپاهان (اصفهان) رواج یافت و شاید آخرین شاهان خاندان هخامنشی هم آنرا پذیرفته بودند. این دین خاص ایرانیان بود و تا غلبه اسلام در سراسر ایران رواج داشت
جهانگردی آلمانی به نام الئاریوس که در سال 1654 میلادی در ایران بوده در این مورد مینویسد: زرتشتیان ایران را که گبر می خوانند و جایگاه و زیستگاه ایشان در اصفهان است. تا زمانی که عرب ها به ایران چیرگی داشتند به گونه کلی در ایران زرتشتیان و دیگر اهل ذمه چون یهود و نصا را آزاد بودند و با پرداخت جزیه حق داشتند در معابد و پرستشگاه های خود به عبادت بپردازند. از روزگاری که ترکان سلجوقی و غزنوی و دیگر دولت های ترک در ایران بر قرار شدند ، بر اهل ذمه سخت گرفته آتشکده و معبدهایشان را ویران کردند.
مغولان چون به اسلام گرویدند از ترکان هم سخت گیر تر شدند و به آزار و ستم اهل ذمه پرداختند. غازان خان چون مسلمان شد و خود را محمود نامید فرمان ویران ساختن معبدهای یهود ، نصارا ، بودایی و آتشکده های بازمانده زرتشتیان را داد. جهانگرد سوئدی به نام اوتر که در سال 1739 میلادی بر ایران سفر کرده در سفرنامه ی خود مینویسد: ماد گبرها در همه جای ایران میزیستند و شاه عباس یکسره آن ها را نابود کرد و آتشکده های آنان را ویران ساخت و آن ها را ناگزیر کرد که به دین اسلام در آیند و یا از ایران بیرون روند.بازماند های آنان در روستا های اصفهان سکنی گزیدند نام روستای اصلی آنان مادگبر (مدگر)است او این روستا را دگر گون کرده ،نام مدگر را از روی آن برداشته و کافی آباد نامید و تا کنون هم به همین نام خوانده می شود.